همواره برا این اعتقاد بوده ام که سعدی وقتی پای به رکاب عاشقانه سرودن می نهد حافظ هم یک گام عقب تر می ماند . هرچند شاید به سختی توان گفت کدام یک از این دو ستون خیمه ادب بار سنگین تری بر دوش می کشند. اما سعدی همواره تعادل بین عقل و عشق را در عنان خود دارد. اما چه حافظانه است این غزل. چندین بار با خودم زمزمه کردم و گفتم که اینجا بنگارم شاید کسی کذرش به این کلبه متروکه افتاد از سرخماری. اگر از ابیاتش چیزی فراموش کرده ام یاد آوری کنید.
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
چراغ عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگــر ره دیـده میافـتـد بــر آن بــــالای فـتـانـم
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه بـاغبان گویـد که دیگر سرو ننشانم
رفیـقـانـم سفر کردند هـر یـاری بـه اقصـایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم
بـه دریـایـی درافـتـادم که پایانـش نـمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فـراقـم سـخت میآیـد ولـیـکن صبـر میبـاید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپـرسم دوش چون بـودی بـه تاریـکی و تنهایی
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند
بـه گوش هر که در عالـم رسیـد آواز پنـهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
مـن آزادی نـمیخـواهـم کـه بـا یـوسـف بـه زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هـنـوز آواز میآیـد بـه مـعنـی از گـلـستـانـم
«سعدی»
نظرات ()شاید ادعای گزافی نباشد اگر بگویم که اولین کسی بودم که وبلاگ درست کردم و بعنوان یک پدبده بسیار مهم به تولد دنیای وبلاگ نگاه کردم. اثبات این مدعا را به بعد موکول می کنم. به هر حال امروز این سایت هم به مجموعه دنیای وبلاگ پیوست تا از زاویه سادات بگویم. می دانم که بزودی فرصتی برای نوشتن در این جا پیدا نخواهد شد. اما دوستانی که با این وبلاگ آشنا شوند می توانند نوشته های خود را برایم ارسال کنند تا در اینجا درج شود.
اما اولین مطلب را می خواهم راجع به اسم این وبلاگ بگویم.
تا کلاس پنجم ابتدایی در هم روستای زاویه سادات درس خوانده بودم. آنروزها در روستا مدرسه راهنمایی وجود نداشت و کسانی که پنجم ابتدایی را تمام می کردندبرای ادامه تحصیل به شهر هرو آباد که امروزه به همان نام خلخال معروف است می رفتند. ورود به فضای شهری برای ما که در روستا و دور از پیچیده گیهای شهری بزرگ شده بودیم خود فارغ از هیجان و بعضا دلهره نبود. هر روز مسیری حدود ۵ کیلومتر راپیاده به شهر می رفتیم و عصر به خانه برمی گشتیم.
اولین روز مدرسه راهنمایی بود که زنگ دوم مرد با ابهتی وارد کلاس شد و خود را آقای مدنی معلم ریاضی مان معرفی کرد و خط و نشانهایی که معمولا بیشتر معلمها روزهای اول مدرسه می کشیدند که اگر درس نخوانید چنین و چنان خواهم کرد. از ردیف اول شروع به پرسیدن اسمها کردو به من که رسید اسمم را پرسید و اینکه از کجا هستم گفتم زاویه. با همان ذهنیت معلم ریاضی پرسید کدام زاویه؟ زاویه حاده منفرجه یا قائمه؟
بالبداهه چیزی به ذهنم رسید و گفتم " زاویه علم" محکم دستش را به روی میز کوبید گفت" با آل علی هر که در افتاد بر افتاد بابا این سیدا که در جواب نمی مانند". ولی خوب پسر عموی خودمانه دیگه. و بعد شروع کرد به تفصیل از تاریخ زاویه سادات که اینجا واقعا زاویه علم است و علمای چنین و چنان داشته سخن گفت. از آنروز هیچ وقت این جواب را فراموش نمی کرد و حتی سالها بعد از اینکه از خلخال به تهران رفته بودم وقتی به خلخال بر می گشتم اگر برخوردی می کردیم یاد آوری آن روز اول مدرسه را می کرد و به کسانی که دو بر بودند می گفت ایشان در روز اول مدرسه به من اینگونه جواب داد.
آنروز فکری در ذهنم متولد شد که سنگینی آن همچنان بر دوشم هست. زاویه علم باید احیا شود. روزی در زاویه دانشگاهی تاسیس خواهیم کرد که فارغ التحصلان هارواد اگر بتوانند پذیرش بگیرند به آن افتخار کنند. هل من ناصر ینصرنی؟
نظرات ()
نظرات ()